تبليغاتX
دلنوشت


این روزها می گذرند به خوبی یا بدی نمی دانم ، انچه را که می دانم این روزها به اندازه سالی بر من می گذرد فکر می کنم مورد آزمون الهی قرار گرفتم ،

هوا بس نا جوان مردانه سرد است ، امروز داشتم تو بارون می دویدم که یاد شعر سهراب افتادم که چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت ، رفتم زیر بارون و حسابی خیس شدم ، هوا هم که سرد بود و فکر می کنم که سرما رو خوردم ولی ارزشش رو داشت چون واقعا بهم چسبید.

پ.ن : خسته ام




نویسنده : پسرك ; ساعت 20:8 روز سه شنبه ششم بهمن 1388
دسته بندی : عمومي




سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!



نویسنده : پسرك ; ساعت 15:32 روز پنجشنبه یکم بهمن 1388
دسته بندی : عمومي






پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.




نویسنده : پسرك ; ساعت 12:41 روز جمعه بیست و پنجم دی 1388
دسته بندی : عمومي